|
من رو به هر غم مبتلا کردی در این دنیای زشت
با من ولی بر ضد من،بودی همیشه دشمنم حالا من تنها ترین در حال در خود مردنم
هر کس تو دنیای خودش خندید و فریادی کشید اما سکوت و گریه من رو کسی اینجا ندید
توی هجوم وحشی غمها به روح و قلب من دست تو رو دیدم به کار ای رو سیاه دل شکن
از دوستها و دشمنا سهمم تباهی بود و بس از این همه رنگ قشنگ،رنگم سیاهی بود و بس
نفرین به تو ای سرنوشت،نفرین به تو ای سرنوشت جز من به لوح عاشقی هر عاشقی خطی نوشت ميروم به جايي كه تو نباشي! نميدانم چرا هر كجا رفتم ياد تو از خاطرم بيرون نرفت رفتنم بهونه اي بود براي فرار فرار از خاطرات ولي انگار قرار نيست از ذهنم پاك شوي و من بايد تا زماني كه زنده ام رنج بكشم رنج نبودنت رنج بي وفايي رنج رفتن و تنها ماندن تا كي با خاطراتت زندگي خواهم كرد درد و رنج فراوان نبودنت در نياز بودنت ديوانه ام كرد من مست وجودتم و همانند اولين بار هنوزم دوستت دارم
کسی با قصه ی من اشنا نیست در این عالم ندارم همزبانی به صد اندوه می نالم - روا نیست شبم طی شد کسی بر در نکوبید به بالینم چراغی کس نیفروخت نیامد ماهتابم بر لب بام دلم از این همه بیگانگی سوخت به روی من نمیخندد امیدم شراب زندگی در ساغرم نیست نه شعرم میدهد تسکین به حالم که غیر از اشک غم در دفترم نیست بیا ای مرگ،جانم بر لب امد بیا در کلبه ام شوری برانگیز بیا،شمعی به بالینم بیاویز بیا،شعری به تابوتم بیاویز! دلم در سینه کوبد سر به دیوار که:«این مرگ است و بر در میزند مشت» - بیا ای همزبان جاودانی، که امشب وحشت تنهايی ام كشت!!!
![]() آواز عاشقانه ی ما در گلو شکست
خنجر برام بيارين من از تبار دردم
عمريه بی طلوعم مثل غروبی سردم
آينه دار غربت با آدما غريبه
هوای چشمای من در حسرت يه سيبه
تاريک سرنوشتم فانوس من شکسته
عمريه بغضی سنگين راه گلومو بسته
از شب به شب رسيدم از کوچه ها به بن بست
ای آدمای سر خوش جايی برای من هست
در گذرگاه زمان
در آنجا،سکوت،ساز دلنواز مرگ را با پنجه ی باد در مایه ی تنهایی می نوازد و زمین آبستن راز های پنهان و من آرام با رویای گرمی بخش پوسیدن ز پشت شیشه ی سنگی می بینم و می فهمم آنان را چه مضحک گریه رویانی همه داد وهمه شیون همه افسوس، همه غوغا ولی فردا چه مضحک گریه رویانی دورویی، زیرکی از چهره ی هر یک تو می خوانی و می بینم ز پشت شیشه ی سنگی غبار آلود آن دنیای پر نکبت که از دود خیانت آسمانش تیره گردیده و می بینم ز پشت شیشه ی سنگی من آن طفل عریان را که بر خرمای هفتم خیره گردیده فلانی همچو بختک روی سنگم پهن افتاده ،می نالد چرا رفتی! ومن باز از پس آن شیشه ی سنگی تماشا می کنم قلب سیاهش را و می خوانم کتاب پر گناهش را جبین بر سنگ بفشردم سکوت خویش را هرگز به دنیایی نخواهم داد
دوری ودوستی؟؟؟؟؟
عجب این است رسم وفا داری انتظار تا آخرین لحظه
نمی بخشمت ....
نمی بخشمت ....
و می بخشمت عشقی که بر قلبم حک کردی
چرا اينقدر دنيا غريبه؟؟
چرا هيچ كس نمي فهمه حرف اين دل مرده را
چرا؟؟
تا دلت نشكنه كسي به فكر دلت نيست
که من به تو فکر مي کنم .
در تمام لحظه هایم هیچ کس وسعت حیرانیم را حس نکرد
هیچ کس تنهاییم را حس نکرد
آنکه سامان غزلهایم بود بی سرو سامانیم راحس نکرد
![]()
قلبم از نور تهی است و در این محبس تنهایی خود تنهایم و کسی نیست مرا یار و رفیق که رهایم کند از آتش سوزان فراق و ز افسوس و دریغ باز هم می شکنم تک تک ساعت شماته ای خانه مان با من این می گوید: لحظه ها میگذرند... مستمر بی وقفه و کسی نیست در این ویرانی که شود مونس تو یک لحظه باز هم می شکنم و در این تاریکی ناگهان از پس تنهایی من می تراود نوری در همین نزدیکی و در این حس غریب... گوش من می بیند! چشم من می شنود! چه عجیب است و محال چون سراب است و خیال پرده ای رخ به رخم استاده است و در این پرده از قصه سیاه -فارغ از رنگ سپید- قصه ای می بینم که نوشته است به نام خود من و گذر می کند از چشمانم خاطرات خوش و آن خاطره های بد من می رود...می گذرد می شود قصه تمام حال هم نوبت دندان من است که گزد از افسوس پشت دستان مرا و شود نوبت اشک که ببارد آرام تا که تر گردد از این اشک همی گونه من که چرا تنها شد؟ دل آلوده من روز ها بی تابم و شبم تاریک است تا سحر بی خوابم شب یلداست شبم باز هم می شکنم پس اندیشه من حسرتی می جوشد وز خدا می پرسم که چرا تنهایم؟ و غمین است دلم... مگر از خاک کویر است گلم؟ و چون اوقات دگر نیستم هیچ جواب باز هم می شکنم و پس از این همه تکرار و کلنجار هر بار اندکی میخندم... اندکی می گریم... و ز تنهایی بی فرجامم باز هم می شکنم...
بر دل از تیغ جفا زخم و نشانی دارم در دل غمزده و خسته ام از درد فراق خنجری تیز از این پهنه فانی دارم عدد عمر قلیل است و لیکن دل پیر از غم و درد و محن قد کمانی دارم همچو شمعی که غریبانه ترین می سوزد از غم دوری تو آه و فغانی دارم گرچه تن مرده و دل زخمی و جان بی رمق است روح آزاده ای و زنده روانی دارم دور از این غصه و این گریه و این تنهایی در سرم فکر گل و سرو چمانی دارم گرچه تنهایم و بر لب زده ام مهر سکوت لیک رویایی و سوزنده زبانی دارم درد من را نشنیدن نه همی درمان است در دل خسته خود درد کلانی دارم...
|



عشق را در تو .jpg)




























