![]() | |||
|
خنجر | 16:23
خنجر برام بيارين من از تبار دردم
عمريه بی طلوعم مثل غروبی سردم
آينه دار غربت با آدما غريبه
هوای چشمای من در حسرت يه سيبه
تاريک سرنوشتم فانوس من شکسته
عمريه بغضی سنگين راه گلومو بسته
از شب به شب رسيدم از کوچه ها به بن بست
ای آدمای سر خوش جايی برای من هست
در گذرگاه زمان
+
|
| عسل | چهارشنبه 24 بهمن1386
مرگ | 14:32
در آنجا،سکوت،ساز دلنواز مرگ را با پنجه ی باد در مایه ی تنهایی می نوازد و زمین آبستن راز های پنهان و من آرام با رویای گرمی بخش پوسیدن ز پشت شیشه ی سنگی می بینم و می فهمم آنان را چه مضحک گریه رویانی همه داد وهمه شیون همه افسوس، همه غوغا ولی فردا چه مضحک گریه رویانی دورویی، زیرکی از چهره ی هر یک تو می خوانی و می بینم ز پشت شیشه ی سنگی غبار آلود آن دنیای پر نکبت که از دود خیانت آسمانش تیره گردیده و می بینم ز پشت شیشه ی سنگی من آن طفل عریان را که بر خرمای هفتم خیره گردیده فلانی همچو بختک روی سنگم پهن افتاده ،می نالد چرا رفتی! ومن باز از پس آن شیشه ی سنگی تماشا می کنم قلب سیاهش را و می خوانم کتاب پر گناهش را جبین بر سنگ بفشردم سکوت خویش را هرگز به دنیایی نخواهم داد
دوری ودوستی؟؟؟؟؟
عجب این است رسم وفا داری انتظار تا آخرین لحظه
+
|
| عسل | سه شنبه 2 بهمن1386
نمی بخشمت | 4:8
نمی بخشمت ....
نمی بخشمت ....
و می بخشمت عشقی که بر قلبم حک کردی
چرا اينقدر دنيا غريبه؟؟
چرا هيچ كس نمي فهمه حرف اين دل مرده را
چرا؟؟
تا دلت نشكنه كسي به فكر دلت نيست
که من به تو فکر مي کنم .
+
|
| عسل | چهارشنبه 9 آبان1386
در تمام لحظه هایم | 3:38
در تمام لحظه هایم هیچ کس وسعت حیرانیم را حس نکرد
هیچ کس تنهاییم را حس نکرد
آنکه سامان غزلهایم بود بی سرو سامانیم راحس نکرد
![]()
+
|
| عسل | چهارشنبه 9 آبان1386
بازهم می شکنم | 5:57
قلبم از نور تهی است و در این محبس تنهایی خود تنهایم و کسی نیست مرا یار و رفیق که رهایم کند از آتش سوزان فراق و ز افسوس و دریغ باز هم می شکنم تک تک ساعت شماته ای خانه مان با من این می گوید: لحظه ها میگذرند... مستمر بی وقفه و کسی نیست در این ویرانی که شود مونس تو یک لحظه باز هم می شکنم و در این تاریکی ناگهان از پس تنهایی من می تراود نوری در همین نزدیکی و در این حس غریب... گوش من می بیند! چشم من می شنود! چه عجیب است و محال چون سراب است و خیال پرده ای رخ به رخم استاده است و در این پرده از قصه سیاه -فارغ از رنگ سپید- قصه ای می بینم که نوشته است به نام خود من و گذر می کند از چشمانم خاطرات خوش و آن خاطره های بد من می رود...می گذرد می شود قصه تمام حال هم نوبت دندان من است که گزد از افسوس پشت دستان مرا و شود نوبت اشک که ببارد آرام تا که تر گردد از این اشک همی گونه من که چرا تنها شد؟ دل آلوده من روز ها بی تابم و شبم تاریک است تا سحر بی خوابم شب یلداست شبم باز هم می شکنم پس اندیشه من حسرتی می جوشد وز خدا می پرسم که چرا تنهایم؟ و غمین است دلم... مگر از خاک کویر است گلم؟ و چون اوقات دگر نیستم هیچ جواب باز هم می شکنم و پس از این همه تکرار و کلنجار هر بار اندکی میخندم... اندکی می گریم... و ز تنهایی بی فرجامم باز هم می شکنم...
بر دل از تیغ جفا زخم و نشانی دارم در دل غمزده و خسته ام از درد فراق خنجری تیز از این پهنه فانی دارم عدد عمر قلیل است و لیکن دل پیر از غم و درد و محن قد کمانی دارم همچو شمعی که غریبانه ترین می سوزد از غم دوری تو آه و فغانی دارم گرچه تن مرده و دل زخمی و جان بی رمق است روح آزاده ای و زنده روانی دارم دور از این غصه و این گریه و این تنهایی در سرم فکر گل و سرو چمانی دارم گرچه تنهایم و بر لب زده ام مهر سکوت لیک رویایی و سوزنده زبانی دارم درد من را نشنیدن نه همی درمان است در دل خسته خود درد کلانی دارم...
+
|
| عسل | سه شنبه 10 مهر1386
عرض تسلیت فرا رسیدن ایام شهادت مولای عشق حضرت امیرالمومنین | 5:38
مولای متقیان امام علی (ع) را به همه شما عزیزان تهنیت و تسلیت عرض می کنم . امیدوارم که حاجات همه شما بر آورده بشه
مي گويند بايد از حضرت علي (ع) الگو بگيريم! اما چگونه؟!... من يک جوان هستم! يک جوان با خصوصيات خاص دوران جواني! يک جوان با شور و نشاط خاص اين دوران که به خنده و تفريح , به شور و احساست نياز دارد و الگویی که مرا به شور آورد با تمام اين حرفها , باز هم الگو براي تو و براي همه , مولاي متقيان است : و بخصوص جواني شان بله! خود امير المومنين در جواني شان , الگو داشته اند. الگويشان نيز پيامبر بوده است . از علي (ع) از شش سالگي همراه و همراز پيامبر و در خانه ايشان زندگي مي کرده اند و در همه امور زندگي شان , حتي جزيي ترين مسايل هم به پيامبر اقتدا مي نمودند يعني خود ايشان هم از يک انسان کامل و والاي ديگر الگو مي گرفته اند اما چگونه؟ پيامبر اکرم (ص) و علي(ع) همواره با هم بودند. از هنگام عبادت و خلوت در غار حرا گرفته تا مراحل مختلف دعوت خويشان دعوت عمومي در خانه خدا و حتي سفرههاي تبليغي پيامبر. علي (ع) هميشه اول صبح به ديدار پيامبر مي رفت و آنگاه يکديگر را شاداب در آغوش مي کشيدند و احوال هم را مي پرسيدند . آندو بزرگوار اوقات زيادي از شبانه روز را در کنار هم به کار و تلاش مي پرداختند و گاه علي (ع) خالصانه عرق از پيشاني پيامبر پاک مي کرد و ايشان صميمانه از او تشکر مي نمود علي (ع) خود در اين باره مي فرمايد : (( پيامبر (ص) مرا در دامان خود پروريد. من کودک بودم , پيامبر مرا چون فرزند خود درآغوش گرمش مي فشرد و در استراحتگاه مخصوص خود جاي مي داد... هرگز نيافت که من دروغي بگويم و در کردار من اشتباهي رخ دهد. من همچون بچه شتري تازه که پيوسته به دنبال مادرش هست , دنبال او مي رفتم . او هر روز نکته اي تازه اي از اخلاق براي من آشکار مي ساخت و مرا فرمان مي داد که در خط او حرکت کنم . ان حضرت مدتي از سال در کوه حرا به سر مي برد و کسي جز من او را نمي ديد... من نوروحي و رسالت را مي ديدم و بوي خوش و دل انگيز نبوت را احساس مي کردم ... موقعيتي که من در محضر رسول الله داشتم براي هيچ کس نبود))ـ بسيار خوب!تمام اين حرف ها درست ! اما حضرت علي (ع) , پيامبر را مي ديده اند و وجود ايشان را لمس مي کرده اند و به ايشان اقتدا مي کرده اند اما من چه که حضرت علي (ع) را نمي بينم , چگونه مي توانم از ايشان الگو بگيرم !؟ تاريخ که روح , افعال و رفتار اميرالمومنين را ديده و نقل کرده است . از او استفاده کن ! از ديدگان
+
|
| عسل | دوشنبه 9 مهر1386
می خواهم بمیرم | 6:33
کاش امشب آخرین نفسهای زندگیم باشه دیگه هیچ آرزویی ندارم ...هیچ آرزویی دوست داشتن رو با تمام عظمتش با تمام زیباییش درک کردم زندگی رو با تمام نامردیهاش دیدم بیشتر از این اینجا بودن فقط و فقط روح منو داره خراب و خراب و خرابتر و آزرده تر میکنه من...بنده ی یعنی میشه امشب آخرین باری باشه که
بیزارم از این زندگی... بیزار.
میخواهم در آغوش سرد مرگ آرام بگیرم...
+
|
| عسل | شنبه 31 شهریور1386
غم | 6:15
پرسیدم چیستی؟ گفت:غم فکر کردم غم عروسکی است که میتوانم تا پایان عمر با آن بازی کنم اما... اما بعدها فهمیدم عروسکی هستم که بازیچه غم شده ام...
+
|
| عسل | شنبه 31 شهریور1386
تنهایی | 12:38
دل عاشــق ، دل تنهـاي مـرا بشناسد حجـم خاكستـري غربت تنهـايي مـن يك نفر نيست كـه دنياي مـرا بشناسد يك نفر نيست كه از خاموشي چشمانم شب يلـــداي غــزلهـاي مــرا بشناسد سفر عشـق به آبــادي خامــوش دلــم يك نفر نيست كه روياي مـرا بشناسد يك نفر نيست كه در نيمه شب دلتنگي غـم پنهـان ، غـم پيـداي مــرا بشناسد يك نفر نيست كه از شعله سوزنده اشك طلب عشــق و تمنـــاي مــرا بشناسد دلــم آويختــه از دار پــريشــاني هـا يك نفر نيست مسيحـاي مـرا بشناسد يك نفر نيست كه غمهاي مرا بشناسد دل عاشـق ، دل تنهـاي مـرا بشناسد
+
|
| عسل | یکشنبه 25 شهریور1386
رمضان | 7:12
| |||